تبليغاتX
کنار گذر

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

مطالعه ی بی اجازه ی دفترچه خاطرات یک معتاد-دو

سلام و از این حرفها.ما از آنجا که دیدیم خیلی استقبال شد از این کارمان. با شوق و علاقه ی بیشتری کار را ادامه می دهیم.

رسیده بودیم به آنجا که ما پاورچین پاورچین رفتیم سراغ دفترچه خاطرات این بابائه (منظور معتاد است). واقعا دفترچه ی خوبی بود و اصلا نمی آمد به آن آقائه (منظور باز هم معتاد است).از توصیف دقترچه می گذریم و محتوا می پردازیم.

صفحه ی اول: 1/20/954. خوب از آنجایی که شاید این تاریخ برای شما نامانوس باشد(فقط شاید)توضیح می دهم.اما قبلش صدایی شنیدم.چیزی گفتید؟چرا.گفتید احمقانه است؟ خوب از آنجایی که من یک زانگالایی وطن پرست نیستم موردی ندارد اما اگر در زانگالا چنین توهینی می کردید مطمئنا مواخذه می شدید.بالاخره این تاریخ در زانگالا هم با ارزش است و هم مقدس.خوب اینجا یک مطلبی مطرح می شود که رابطه ی بین تقدس و ارزش است.من باز هم طبق همان مکشوفات خودم این مطالب را می گویم.خب ببینید بعضی چیز ها هم با ارزشند و هم مقدس مثل همین لباسی که من از مادر بزرگ شوهر خاله ام به ارث برده ام. بعضی چیز ها هم نه با ارزشند و نه مقدس.مثلا شما وقتی خیلی غذا می خورید و بعد هم می روید بیت الخلا.(ر.ک داستان قبلی و محل مرگ یک شخصیت فرضی داستان)می توانید چیزهایی ببینید که نه با ارزش است و نه مقدس.بعضی چیز ها هم با ارزشند و مقدس نیستند مثل پول.بعضی چیز ها مقدس اند و ارزشی ندارند مثل چیز هایی که دیگر نمی شود مثالش را زد.

اما چند مساله ی دیگر.یک اش این است که تقدس و ارزش اموری نسبی است.یعنی ممکن است یک چیزی برای من با ارزش یا مقدس باشد و برای شما نه یا برعکس.اینجا هم که شما به تاریخ زانگالایی توهین کردید همین طور است.اما شما در ضمن باید بدانید که برای بیان تقدس یا ارزش به قدرت طرف مقابل توجه کنید.زانگالایی هایی که هر روز خرما می خورند و داخل آناناس شیر می ریزند و با کمی موز نوش جان می کنند اصلا گزینه های مناسبی برای آزادی بیان نیستند.اصلا به نظر می رسد که نباید گفت:آزادی بیان بلکه باید گفت:منع خشونت.چون خشونت است که آزادی ها را تحدید و تهدید می کند.و اینها.یک چیز دیگر هم بگویم که ممکن است چیزی با ارزش باشد و مقدس و بعد ارزشش را از دست بدهد.خوب طبیعتا تقدسش را از دست می دهد.اما اینطور نیست.تقدسش باید برود و نمی رود.چرا؟چون خودش شده ارزش و طبعا نمی شود که خودش برود. (حالا فهمیدید چرا مثال نزدم؟).حالا اینها باشد و بدانید که یک صفحه از خاطرات را هم نخواندیم.ماندیم در تاریخ(خوب است؟)

در پایان برای اینکه تصویری از زانگالا به دستتان بیاید.یکی از عکس های مراکز توریستی آن را نمایش می دهم.

نوشته شده توسط م.آ در 10:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم آبان 1388

درباره ی مصاحبه ی جدید مهندس موسوی

هدف نداشتم که در چنین فضایی از سیاست بنویسم.حقیقت این است که از قلت اخلاق در سیاست به تنگ آمده ام و اخبار را چندان پیگیری نمی کنم که بر مبنای آن بتوانم تحلیلی کنم.دلیل دیگر را هم می توان در سایت معلم گرامی ام حسام ایپکچی خواند.اینجا.اما از آن جایی که همچنان به حرمت روح بلند امام خمینی و شهدای این مرز و بوم برای کشورم نگرانم این پست را نوشته ام.

آخرین مصاحبه ی مهندس میرحسین موسوی حاوی نکته ی مهمی است که پیش از این در چارچوب گفته های خود به برخی دوستان آن را بیان کرده بودم.ابتدا با هم این نکته را می خوانیم:

 «آنچه امروزه اتفاق افتاده این است که حاشیه از متن فراتر رفته است و متن خیلی لاغر شده است. من فقط نمادین می گویم که در این حاشیه تعداد وسیعی از مدیران و روحانیون، بخشی از مراجع، چند رییس دولت و حتی رییس مجلس داریم. به این که نمی شود حاشیه گفت. این نقل مکان است. در چنین حالتی آن کسانی که در متن اصلی باقی می مانند به دلیل عدم برخورداری از این حاشیه بزرگ، مجبورند در یک حالت پادگانی و فیزیکی به افراد معدودی تکیه بکنند و این همان چیزی است که به نفع کما دچار کرختی اساسی جذام‌وار شده ایم.»

خوب این موضوعی است که من بارها گفته ام.البته من گفتم که که وقتی حاشیه بر متن غلبه کند.متن برای رهایی خود از فشار حاشیه. منفجر میشود.اما دو نکته؟

1.چرا متن از حاشیه لاغر تر شده است؟ برای این سوال با دو مبنا می توان جلو رفت. اولین مبنا پذیرش صحت انتخابات است.خوب.اگر کسی انتخابات را صحیح بداند و نیز انسان منصفی باشد می داند قاطبه ی 13 میلیون رای طرف مقابل از نخبگان هستند و قاطبه ی نخبگان در آن 13 میلیون رای جای دارند.(البته اگر گزاره ی دوم را درست نداند باید به ایام اتخابات مراجعه کند و لیست های حمایتی را ببیند و یا اینکه ببینیم تعریف او از نخبه چیست.) حالابه این فرد می گوییم در اینجا متن از نظر کیفی لاغر تر از حاشیه است.دومین مبنا هم این است که انتخابات را صحیح ندانیم که در اینصورت علاوه بر معیار کیفی،شاهد معیار کمی هم خواهیم بود.

2.حال اگر کسی اولین مورد را بپذیرد و برای بقا و پیشرفت نظام حضور عوام یا مردم را کافی بداند باید بگوییم:

دراین موضوع که کل بار یا حجم متنابهی از بار پیشرفت نظام به دوش نخبگان است نمی توان شک داشت.باید به موضوع بقای نظام و نقش مردم در آن پرداخت.

2.2 حضور مردم برای بقا ی نظام کافی نیست.حضور مردم برای بقای نظام لازم است اما کافی نیست.چرا؟

2.2.1 نخبگان روی مردم تاثیر دارند.گروه نخبگان مهمی مثل دانشجویان(ر.ک حساسیت های دانشگاهی خصوصا برای دانشگاه های و دانشکده های علوم انسانی)،مثل روحانیون (ر.ک حساسیت های قم)،مثل خبرنگاران(ر.ک توقیف ها و محدودیت های مطبوعات)،مثل بازیکنان فوتبال (ر.ک دستبند های سبز بازیکنان تیم ملی فوتبال در دیدار ملی بعد از انتخابات) و بازیگران تلویزیون (ر.ک ممنوع التصویر شدن تعدادی از آنان) شاهد مثال من برای این گزاره است.

2.2.2 بقای یک نظام به بقای ارکان آن وابسته است.این ارکان قاعدتا می بایست توسط نخبگان آن نظام اداره شوند.حال یا این اتفاق می افتد یا خیر.اگر الآن نخبگان در حال اداره ی نظام هستند که نارضایتی آنان باعث افت یا از بین رفتن کیفیت کار آنان است. اگر هم که نخبگان نظام را اداره نمی کنند باید برای بقای نظامی که"کار خرد را به بزرگ می سپارد و کار بزرگ را به خرد" به خدا پناه برد.

2.2.3 جامعه ی بدون نخبه جامعه ی نا آگاهی است.در این جامعه می توان هر عملی انجام داد بدون اینکه نظارتی بر حاکم باشد.این موضوع به فساد در جامعه دامن می زند و خود این موضوع پوسیدن از درون یک حکومت است.

پ.ن:شاید می بایست در ابتدای این یادداشت تعریف خود را از نخبه ذکر می کردم.خوب ما تعریف خود حکومت را از این موضوع می پذیریم:

نخبه فردي است باهوش‌، مستعد، خلاق‌، كارآفرين و با نبوغ فكري كه با فعاليت ذهني خود و ايجادنوآوري‌، موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه كشور مي‌گردد.(ر.ک آيين‌نامه جذب و نگهداري نيروي انساني نخبه مصوب 1383.6.29 هیئت وزیران)

نوشته شده توسط م.آ در 10:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آبان 1388

مطالعه ی بی اجازه ی دفترچه خاطرات یک معتاد-یک

سلام.حالا که دارم شروع می کنم خیلی خوشحالم اما نمی دانم اواسط کار و احتمالا اواخر کار و شاید آخر کار چطور باشم.خوب این خودش یک مساله است که انسانها معمولا شروع خوبی دارند و آخر بدی.من که ترجیح می دهم شروعم افتضاح باشد و آخرش خوب .مثلا شما در بیمارستانی در منتها الیه شمالی شهرتان به دنیا می آیید و نهایتا طی یک سکته در دستشویی منزلی در جنوب شهر می میرید.فاجعه است.متاسفم.حالا چرا آخرها بد می شود؟ یک دلیل این است که شما اصلا مال این حرفها نبوده و اندازه ی این صحبتها  نمی باشید.مثلا در شاهد مثال مذکور،احتمالا پدر و مادر شما فقیران مفلوکی بودند که خدمتکار یک خانه خوب در شمال شهر (بهتر است بگوییم یک خانه در شمال شهر خوب) بوده اند.خوب درد زایمان و اینکه صاحبخانه دلش می سوزد یا اینکه مادر شما را بیمه نکرده بوده(احتمال دومی به اولی مثل احتمال قهرمانی برزیل است در جام جهانی به احتمال قهرمانی جزایر پالائو در منتها الیه شرقی نقشه ی جغرافیایی در دل اقیانوس آرام) و شما در آن بیمارستان به دنیا می آیید. پس شما از اول اهل همان طرفهای بیت الخلایی بودید که در آن مُردید.یا اینکه در راه موانع یا مانع هایی وجود داشته.مثلا نتوانسته اید به دزدی هایتان ادامه دهید و ورشکست شدید.(من صریح صحبت میکنم.ببخشید.) به هرحال.من تبعه ی کشور زاگانلا هستم.زاگانلا؟ تعجب میکنم از شما که زاگانلا را نمی شناسید. خوب خیلی هم مهم نیست که زاگانلا کجاست.مهمتر داستان من است.پس ادامه می دهم(یم). داشتم می گفتم که من تبعه ی کشور زاگانلا هستم.خب این هم یک مساله است.تفاوت بین تبعه و شهروند.بعضی ها فقط تبعه اند.یعنی فقط تبعیت میکنند.بعضی ها هم فقط تبعه اند.یعنی فقط تبعیت می شوند.بعضی ها هم مثل ما هم تبعه اند و هم شهروند.حالا فکر نکنید حال ما خوب است.ما هم حق داریم و هم تکلیف.نه بابا ! ما حق نداریم از کسی تکلیف بخواهیم.حق هم نداریم که حق بخواهیم. بلکه تکلیف داریم که برای خود تکلیف بخواهیم و تکلیف داریم که برای خود حق نخواهیم.خوب اینها هم یک سری مسائل فلسفی است که خودم به آنها رسیده ام.خوب.اصل مطلب.آقا اینجا سر کوچه ی ما یک خانه ی ویرانه است که یک آقای معتادی در آن می زید.(فعل:زیستن).کارهایی که باید بکند آنجا میکند و این کارها تقریبا همه ی کارهایی که دلش می خواهد.بنا براین من نتیجه گرفتم که برای آزادی باید معتاد شد.(مشخصا نتیجه باطل است.اشکال یا از صور است یا از مواد.پیدا کنید) دلیل من برای این قیاس این است که هیچ کس به این معتاد کار ندارد (فکر میکنم چون او به هیچ کس کار ندارد و فقط به خودش کار دارد و در نهایت فرد گرایی می زید).خوب.آقا ما یک روزی داشتیم از کنار این آقای معتاد می گذشتیم دیدیم در حال نگاشتن است.گفتیم:ایول! از صدقه سر سیاست های آموزشی دولت زاگانلا معتادان هم با سواد شده اند.البته بعد ها فهمیدم که از فرط مفتضح بودن این سیاست ها با سوادان معتاد شده اند.حالا.آقا ما رفتیم و این دفترچه خاطراتش را در یک موقعیت مناسب پیچاندیم و شروع کردیم به خواندن و این کار را روزهای متمادی ادامه دادیم.البته ممکن است بگویید که این کار غیر اخلاقی است.عرض کنم که طبق اصولی که در زاگانلا اجرا می شود.شما می توانید برای مقابله با یک فرد غیر اخلاقی از کلیه ی روش های غیر اخلاقی استفاده کنید.در ضمن میتوانید برای مقابله با رویه ی(به نظر شما) غیر اخلاقی یک فرد نیز چنین کاری بکنید.حتی اگر او فردی اخلاقی باشد.خوب ما هم عمل قانونی انجام دادیم و از آنجایی که خیلی پوزیتیویست هستیم کارمان را منتهای اخلاق می دانیم.(در اینجا ما در حالی که زبانمان را در آورده ایم برای شما شکلک در می آوریم با این صدا.:عه) حالا چه در دفترچه نوشته بود.بماند برای قسمت بعد.باشد؟

نوشته شده توسط م.آ در 5:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم آبان 1388

ممنونم؛ آقای معین الضعفا

برده ی دیگری مباش،که خدا تو را آزاد آفرید.                     نهج البلاغه،نامه ۳۱،ترجمه محمد دشتی

محمد قوچانی آزاد شد.

با مهدی یزدانی خرم

پ.ن: محمد بعد از حدود ۳ ماه...می توانید بخوانید و ببینیدش:اینجا

نوشته شده توسط م.آ در 9:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

فقه اختصاصی

می دانیم که در کشورهای پیشرفته به این سمت رفته اند که هر خانواده یک پزشک دارد.او پرونده ی پزشکی خانواده را از بدو تولد تا مرگ تحت نظر دارد و مختصات پزشکی آن خانواده را در دست دارد.از این مساله استفاده می کنم و می گویم کاش ما در کشورمان روحانی خانواده داشتیم.یعنی یک روحانی که مختصات آن خانواده را در نظر داشته باشد و همه جا مشاور مذهبی و معنوی آن خانواده باشد.شاید بگویید الان هم اینگونه هست.فکر نمی کنم.اولا این مساله عمومیت ندارد یعنی تمام خانواده ها در این زمره نیستند و دوما نفوذ روحانی در آن خانواده عام نیست و بسیاری از مسائل آن خانواده به روحانی ارجاع داده نمی شود.تا اینجا شاید مساله ای جنجال بر انگیز نداشته باشیم.طرحی است که بعید می دانم در ایران عملی شود.ساختار حوزه و نگاه مردم به روحانیت و هزاران دلیل دیگر مانع این امر میشود.اما در ادامه ی این طرح می توان به این موضوع اشاره کرد که آیا می توان اوامر و نواهی خداوندی را هم با توجه به مختصات(روحی،خانوادگی،روان شناختی و ....)یک فرد صادر کرد.خداوند خود این کار را کرده است. در مورد شراب.خوب می دانیم که شراب در سه مرحله حرام شد و دلیل آن در نظر گرفتن جو و افکار عمومی بود.اما خداوند شارع است و می تواند این کار را بکند ولی در مورد بشر چه طور؟نظراتتان را می خوانم و در پست های بعدی مساله را ادامه می دهم.

نوشته شده توسط م.آ در 9:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

بدون شرح

از آسمان بپرسید غم های بی شمارم/چشمم به سوی بالاست هر وقت سوگوارم

مردم روند و آیند هر یک به کاروانی/من سالها در اینجا هر دم به انتظارم

گویم به هر کسی که آید ز کوی دلبر/آیا نشان نداری؟گوید خبر ندارم.

خواهی پیاده آیم خواهی به سر دویدن/گر مرکبی بخواهی بینی که من سوارم

گویم ترا نگاهی گویی شود گناهی/گویم برای آتش بی صبر و بی قرارم

راضی شوی که مویت اسباب قتل گردد؟/جرم و گناهی از من.با موی تو به دارم

گر مصطفی ندانست احکام عاشقی را/بر ما ببخش ای دوست تنها حبیب و یارم.

فکر کنم یکی از روزهای کنکور/ساعت ۷:۱۳

نوشته شده توسط م.آ در 8:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم مهر 1388

یک مفهوم ، سه اشتباه

در میان واژه هایی  که در دوران مدرن امروز بسیار مورد استعمال ما قرار می گیرد واژه ی حق است. در مورد این مفهوم گفتنی ها بسیار است ؛ اما من می خواهم به 3 استباه در مورد این مفهوم به صورت مختصر اشاره کنم.

1.       یک فرد معیار حق است.

هیچ گاه چنین نیست.هیچ گاه نمی تواند عمل یک فرد معیار حقیقت قرار گیرد.چرا؟ چون انسانها ممکن الخطا هستند و آنگاه حقیقت هم به سلاخ خانه ی اشتباهات آن ها می رود.حال اگر فردی را پیدا کنیم که اشتباهی نکند؟ او همان فرد معصوم در اعتقادات ماست که او را نبی یا امام می دانیم و سیره ی او را چراغ راه خود می دانیم.در مورد ولی فقیه چه طور؟ولی فقیه هم از اشتباه مصون نیست.او که معصوم نیست.در اعتقادات ما تنها ائمه و پیامبران عصمت دارند.بنا بر این او نیز معیار حقیت نیست ؛ بلکه عمل او با حقیقت سنجیده می شود.معنای اصل 111 قانون اساسی در مورد نظارت بر رهبری همین است.

هر گاه‏ رهبر از انجام‏ وظايف‏ قانوني‏ خود ناتوان‏ شود يا فاقد يكي‏ از شرايط مذكور در اصول‏ پنجم‏ و يكصد و نهم‏ گردد، يا معلوم‏ شود از آغاز فاقد بعضي‏ از شرايط بوده‏ است‏، از مقام‏ خود بر كنار خواهد شد. تشخيص‏ اين‏ امر به‏ عهده‏ خبرگان‏ مذكور در اصل‏ يكصد و هشتم‏ مي‏ باشد.

(پ.ن. شاهد از غیب رسید.حتما بخوانید)

2.       حق با اکثریت است.

اینگونه هم نیست.چه کسی گفته که نظر اکثریت کاشف از حقیقت است؟ اگر اینگونه است که باید ماجرای سقیفه و خلفا را بپذیریم.اگر این است که بنی صدر حقیقت بود.این هم صحیح نیست.باید دانست که انتخابات و رای گیری کاشف از خواست اکثریت است.ما می خواهیم ببینیم اکثریت چه می خواهند.حالا ممکن است این خواسته مطابق حقیقت باشد یا نباشد.اگر حق با اکثریت بود باز هم حق نسبی می شد.چون نظر اکثریت دائما در حال تحول است.

3.       حق با قدرتمند است.

همان الحق لمن غلب.شنیدن نوای حق از لوله ی تفنگ.بسیار غلط است و فکر می کنم در غلط بودنش تردیدی نیست.اما مساله این است که اشکال در اینجا در حق است یا در غلب.فکر میکنم اشکال در حق است.اگر قدرتمند دارای حق است غلبه به خاطر آن حق هیچ عیبی ندارد.مثلا پزشکی که واکسن را به اجبار به کودک تزریق میکند یا پلیسی که سارق را دستگیر میکند اما امان از روزی که حق با او نباشد.آن هنگام است که فطرت ندا بر میدهد و ظلم را رصد میکند.در اصل قدرت مساله ای نیست .امان از روزی که  با قدرت بخواهیم حق به دست آوریم.

در هر سه این اشتباهات بدیهی ترین اثری که رخ می دهد ؛ نسبی شدن حق است.و این فاجعه ای است برا ی بشریت که حقیقتش هم نسبی شود و تحت آمال و هوسهایش قرار گیرد.شاید حقیقت آخرین پناهگاه ماست.خدا نکند بی پناه شویم.

نوشته شده توسط م.آ در 8:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

از او می نویسم.

سلام آقا محمد، با ارادت

یادش بخیر.آن روز که داود گفت:دیدی نیما دهقانی چه شعری خونده؟.گفتم: نه و در ماشین گوش دادم.چقدر خندیدیم آن روز.یادش بخیر داود.که داری این یادداشت را می خوانی.یادش بخیر مهرداد.یادت هست که؟ بعدا تو هم گوش دادی.

دیروز روز تولد محمد قوچانی بود.سی و چهار سالگی اش.کسی که بیش از همه کس نامش را در وبلاگم خواندید و شاید حوصله تان سر رفته از این همه گفتن یک اسم.اما تا ابد نامش را خواهم گفت.فریاد خواهم زد که مولایم علی  (ع) گفته است که من علمنی حرفا،فقد سیرنی عبدا و تو حرف که نه، الفبا یادم دادی.

یادم دادی که دین آن چه عده ای می گویند نیست.یادم دادی که اهل بیت فقط گریه کردن نمی خواهند.کمی هم مطالعه ی احوال و آثارشان را می خواهند.یادم دادی که حوزه را دوست داشته باشم.روحانیت را محترم بدانم و مراجع را چراغ راه.یادم دادی که حوزه چقدر مهم است.یادم دادی که تاریخ بخوانم.که مخالفم را تحمل کنم.که مدارا کنم.که همه ی حرفها را بشنوم و حتی خوب هایش را تیتر یک کنم.یادم دادی که از خود انتقاد کنم و جرات انتقاد از همه را داشته باشم.

محمد جان!من این همه عشق به خمینی (ره) را از تو دارم عزیز! به که بگویم که مدیون توام تا ابد؟ تا آن روز که زنده ام.می خوانم و می نویسم به که باید بگوبم که من این همه علاقه به نظام را از تو دارم.من این همه توجه به فلسطین و لبنان را از تو دارم.از توعزیز! حال بگذار بگویند که می خواهند ال و بل کنند و دیگر ننویس سیاسی. این که سیاسی نیست.این تشکر از مخلوقی است که اگر از او تشکر نکنی از خدا نیز تشکر نکرده ای.

یادش بخیر محمد! آن روز ها که در برف می آمدم از فاز 3 شهرک محلاتی آن همه سربالایی و سر پایینی را سر شهرک.می آمدم تا شرق بخرم.یادش بخیر هم میهن محمد جان.یادش بخیر روز گار که در همان دو پیش شماره هم بوی تو را می داد.حالا دیگر بویت را می فهمم.نوشته ات را می شناسم.حالا دیگر بزرگ شده ام محمد.مثل تو می نویسم.

 

 

یادش بخیر آن روز که هم میهن می خواندم.دیدم یک خانم چادری از توهین به خود به خاطر چادر گفته بود و از طرح امنیت اجتماعی انتقاد کرده بود.یادش بخیر.چه حالی داشتم وقتی فهمیدم.مریم باقی آن متن را نوشته.همسرت که دیروز آمده بود مقابل اوین و برایت شمع روشن کرد به یاد سی و چهار سالگی ات.یادش بخیر آن روز که آینده نو خریدم.فقط به خاطر مصاحبه اش با تو.حالا هم دارمش.توی کمدم که بیش  از هر چیز بوی تو را می دهد.پر است از هم میهن و شرق و شهروند.یادش بخیر شهروند! یاد آن روز که هادی  گفت نمی خوانی و گفتم نه.و بعد رفتم خواندم.یاد سالنامه اش.یاد آن روز که اولین شماره اش را سال کنکور گرفتم و لای کتابها پنهان کردم که پدر نبیند.یاد توقیفش هم بخیر.آن روز که آمدم و اتفاقا با هادی بودم که احسان اس ام اس زد و گفت.یاد نیمروز بخیر که چه شوقی برایش داشتم اما نیامد.یاد اعتماد ملی و ایراندخت.آن روز ها که تو بودی.

یادش بخیر محمدم.از ته دلم می خواهم که بیایی.حتی اگر ننوشتی دیگر.بیایی و بدانم که هستی کنارمان.این ور میله هایی.کنار ما. از قیصر می نویسم.آن که دوستش داشتی.قبل از مرگش برایش پرونده زدی و گفتی شهید است و شاعر شده و بعد از مزگ گفتی شاعر ما شهید شد.الا من هم از او می نویسم.حال این روز هایمان را.یاد قیصر بخیر.یادت بخیر محمد.

نه از مرگ و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر؟

دلم خون است از این می نویسم.

نوشته شده توسط م.آ در 8:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

در خدمت و خیانت تجربه

چند روز پیش روز وفات جلال آل احمد بود و روز بعدش وفات پسر عمویش آیت الله طالقانی.می دانیم که جلال انسان- به معنای واقعی کلمه- سرد و گرم چشیده ای بود.از اسرائیل گرفته تا شوروی تا اورازان را دیده و از عضویت در حزب توده را تجربه کرده و حالا نیز نیست که ببیند در تقویم های ایرانی 18 شهریور را سالروز وفات نویسنده ی "متعهد" ایرانی میدانند.او مسائل و جریانات مختلف را نه تنها دیده بلکه به آنها نگاه کرده است.فرق میان نگاه کردن و دیدن،مثل فرق شنیدن است و گوش کردن مثل فرق افتادن در آب است و شنا کردن.

خوب همه می دانیم که استفاده از تجربه ی دیگران و عبرت گرفتن نکته ی مثبتی است.اما در مورد تجربه کردن چه نظری داریم؟در مورد خطر کردن و ریسک کردن.کدام از ما آرزو داریم مانند جلال باشیم یا می توانیم مانند او باشیم؟

فکر میکنم متاسفانه ما جلوی تجربه کردن ها را می گیریم.نمی گذاریم افراد تجربه کنند.حالا یا در مقام حکومتیم و نمی گذاریم مردم تجربه کنند یا در مقام معلمیم و نمی گذاریم دانش آموز و دانشجو تجربه کند و یا در مقام پدر و مادر و بزرگتر ها که نمی گذاریم بچه ها تجربه کنند.چرا؟دلایلش قابل بررسی است.شاید یک دلیلش که به نظرم دلیل مهمی است این است که ما ساده ترین کار را انتخاب میکنیم.با منع کردن جلوی تجربه را میگیریم و کار سخت که همان هدایت کردن تجربه است را انجام نمی دهیم.

اما به نظرم می رسد هرقدر که ضرر این کار در تجربه های عملی زیاد باشد به ضرر این کار در تجربه های نظری نمی رسد.ما باید بگذاریم اندیشه های مختلف به عرصه ی اذهان بیایند و آنگاه با آنها مبارزه کنیم.

حالا که یاد آیت الله طالقانی شد،خاطره ای از پسرش-سید مهدی- در رابطه با این مطلب بد نیست:

 آقا سعی می کرد در حد وسعمان کاری کند که ما چشم و دل سیر باشیم. یادم هست سالاد اولویه تازه آمده بود و ما نمی دانستیم چه جور چیزی است. یک روز دیدیم آقا یک چیزی آورده، می گوید بخورید و ببینید چیست. دیدیم سالاد اولویه آورده که آن را از مغازه ایران، روبروی مسجد هدایت خریده بود.(شاهد یاران،شماره ی 32،یادنامه ی آیت الله طالقانی)

به یاد محمد رضا بهشتی در بند میگویم:یاد شهید بهشتی به خیر که می گفت:اسلام دین قوی است و از ضعیف نمی ترسد.بعد ها در اینباره بیشتر صحبت خواهم کرد.در اینباره که"بگذارید تجربه کنیم."

نوشته شده توسط م.آ در 5:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

و کوفه همین تهران است*

صحنه ی اول

کوفه،سال 38 هجری قمری،سال 37 یا 38 شمسی

شنیده ام مهاجم به خانه های مسلمانان،وکسانی که در پناه اسلامند در آمده،گردنبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پای زنان به در می کرده است.حالی که ستمدیدگان برابر آن متجاوزان،جز زاری و رحمت خواستن سلاحی نداشته اند.سپس غارتگران،پشتوار ها از مال مسلمانان بسته؛نه کشته ای بر جای نهاده و نه خسته،به شهر خود باز گشته اند.اگر از این پس مرد مسلمانی از غم چنین بمیرد،چه جای ملامت است،که در دیده ی من شایسته ی کرامت است.(سید جعفر شهیدی،ترجمه ی نهج البلاغه،خطبه 27،ص28)

صحنه ی دوم

تهران،سال 1430 قمری،15 شهریور سال 1388 شمسی

عاطفه امام دختر 18 ساله جواد امام عضو زندانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و رئیس ستاد انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی در تهران، روز گذشته به طرز بدی در حالیكه چادر را از سرش كشیدند بازداشت شد.

لیلا سادات جلال زاده مادر عاطفه در گفت و گو با «كلمه»درباره آخرین وضعیت دختر و همسرش اطلاعات تازه ای ارائه كرد.

دخترتان تماس جدیدی با شما نداشت؟
امروز صبح ساعت 11 دوباره تماس گرفت و گفت كه خیلی تحت فشار هست و از او می خواهند تا اعتراف كند.

چه اعترافی می خواهند بكنند؟
به ارتباط نامشروع با یكسری از افراد سیاسی كه هم اكنون درون زندان هستند.

آیا درباره شكنجه هم صحبتی كرد؟
بله می گفت از دیروز تا حالا فقط مقداری آب دادند بخورد. یك دفعه آب یخ رویش می ریزند. در یك اتاق كوچك نگه اش می دارند كه مجبور است خودش را درون آن مچاله كند. یك گربه را هم در این اتاق كوچك گذاشته اند.

درباره محل نگهداری اش چیزی نگفت؟
می گفت كه اطراف شهر ری هست كه برای تلفن زدن بیرونش می آورند تا با تلفن عمومی زنگ بزند اما اطلاع دقیق از محل نگهداری اش نداشت.(آینده نیوز)

صحنه ی سوم

تهران،سال 1430 هجری قمری،16 شهریور 1388 شمسی

عاطفه امام فرزند عضو برجسته و زندانی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی پس از نزدیك به 28 ساعت بازداشت در وضعیتی نا مطلوب، نزدیك اذان مغرب در بهشت زهرا رها شد. او در حالی كه چادرش توسط ربایندگان به او پس داده نشده بود، با مقنعه ای پاره در حالیكه كیف پولش را از او گرفته بودند در بهشت زهرا وادار به پیاده شدن از ماشین می شود. او در حالی كه تهدید شده بود كه چشم بندش را باز نكند بعد از مدت زمان طولانی‌ای كه در یكی از قطعات بهشت زهرا رها شده بود، چشم بندش را برداشته و متوجه می شود كه آزاد و به حال خود رها شده است. سپس به دلیل تاریكی نسبی هوا به حرم امام خمینی پناه می برد و با تلفن عمومی با منزل تماس می گیرد و درخواست كمك می كند.(آینده نیوز)

مادر عاطفه امام،ماجرای ربودن او را ماجراجویی خود او خواند.

پ.ن مدتی بعد این یادداشت را اتفاقی دیدم.محتوایش درستو جالب بود.شرایط روحی من در هنگام نگارش یادداشت بسیار بد بود.از اینجا از تمامی دوستان عذر خواهی میکنم.

صحنه ی چهارم

تهران،همان ایام

فرزند صادق آهنگران در نظری که به صورت خصوصی در وبلاگ محمد نوری‌زاد ثبت کرده، به شرح حال این روزهای پدر خود پرداخت.

به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلمان‌نیوز»، نوری‌زاد با توجه به اهمیت این مطلب، کامنت فرزند آهنگرانی را منتشر کرد که بدین شرح است:

آقای نوری زاد

سلام

من محمد علی آهنگران فرزند جناب حاج صادق آهنگران هستم.من شما را حدود 15 سال است که می شناسم از زمانی که برای ضبط برنامه ماه مبارک رمضان به خانه ما آمدید و با پدرم مصاحبه کردید. من مدتی است مطالب وبلاگ شما را می‌خوانم و به شما که امروز برای دفاع از حقوق مردم کوچه و بازار بی قراری می‌کنید آفرین می‌گویم. خلاصه بگویم
تکلیف نسل من که این روزها 30 ساله می شوم روشن است اما شما را به روح پاک امام و عظمت رسول الله پدرم را دریابید. به خاطر دارم شبی که قطعنامه پذیرفته شد جناب ایشان از بهت و حیرت و نگرانی تا صبح قدم می‌زد و اشک می‌ریخت و به مظلومیت امام و شهدا ناله می‌کرد.

اما از آن سال تا به این روزها اینقدر ایشان را آشفته ندیده بودم. این روزها و به دنبال وقایع بعد از انتخابات ایشان مریض شده و برای کمتر برنامه‌ای قول مساعد می‌دهد. شبها تا صبح اشک می‌ریزد و زحمات خود و سایر مجاهدان را از دست رفته می‌بیند.

ایشان را برده‌ایم دکتر با قند 320 دکتر گفته مرض قندش عصبی است. چرا حماسه خوان سالهای عاشقی شما و رزمندگان تاب نمی‌آورد؟ چرا هر لحظه آرزوی مرگ و شهادت می‌کند؟ چرا 20 صفحه خطاب به من وصیت نامه نوشته است؟ عرصه بر ما و ایشان تنگ شده است؟

ایشان امشب شدیدا بد حال شدند وقتی مصاحبه مادر عاطفه امام دختر آقای جواد امام را که رزمنده بوده و هم ایشان و دخترش عاطفه بازداشت شده را از بی بی سی شنیدند جایی که مادر می‌گفت به جهانیان و همه مردم بگویید دخترم سالم و پاکدامن بوده و بازداشت شده.

اینها که گفتم مختصری از شرح حال بلبل خمینی بود. قصد درد دل داشتم با شما و این که بگویم نگران و آشفته اییم .. دعایمان کنید.(پارلمان نیوز)

آقای آهنگران مطلب را تکذیب کرد.

 *شعری از مرحوم طاهره صفارزاده

نوشته شده توسط م.آ در 12:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •