فردا مبعث است.به ذهنم رسید که از محمد بنویسم.از محمد قوچانی و چه خوب بود که او از محمد بنویسد.محمد.رحمه للعالمین.

محمد قوچانی،شهروند امروز،شماره ی ۴۲،سرمقاله:
اگر مفتی مسلمی «شخص صاحب گیسویی را در حله سرخ» ببیند كه «موهای آن... تا سرشانههایش» برسد(1:25) چه حكمی درباره آن مرد صادر میكند؟
اگر محتسبی مومن مردی را ببیند كه «پیش از آن كه بخوابد بر هر چشم خود سه بار سرمه» بكشد(1:52) درباره او چه قضاوتی میكند؟
اگر متشرعی معتقد بداند كه شیخی اهل دیانت بلكه پیشوای شریعت «فراوان بر موهای سر خویش روغن میزد و ریش خود را شانه میكشید و فراوان زیر عمامه خویش دستار میبست و آنچنان بود كه گویی دستارش، دستار روغنفروش است»(1:42) درباره اسوه خود چه فكر میكرد؟ باورنكردنی است اما ما مسلمانان حتی اگر تحت لوای حكومت اسلامی هم باشیم و حتی اگر مفتی و محتسب و مومن و متشرع هم باشیم، این چهره پیامبر خود را نمیشناسیم و «شمائل النبی» را از یاد بردهایم چه رسد به كاریكاتوریستهای دانماركی و فیلمسازان هلندی از جمله اخیرا آقای «خیرت ویلدرز» نماینده راستگرای مجلس هلند كه «فتنه»ای ساخته است؛ فتنهای كه بیش از آن كه گناه برپاشدنش بر دوش غربیان باشد، بر دوش ماست كه نهتنها محمد(ص) و آئین محمد(ص) را نمیشناسیم بلكه بر جای پیامبر خدا و دین خدا تكیه زدهایم و از زبان آن سخن میگوییم.
باورنكردنی است اما نهتنها پارهای از غربیان كه دو جناح متضاد در جهان اسلام: بنیادگرایان و غربگرایان ناخواسته و نادانسته در عمل با آقای ویلدرز موافق هستند و به او در ارائه این چهره مخدوش از اسلام نبوی كمك میكنند تا مگر جنگی درگیرد. در آن روز البته بنیادگرایان در جبههای و غربگرایان و غربیان در جبههای دیگر میجنگند.
بحرانی كه از پس فتنه میآید این نیست كه اسلام و قرآن و پیامبر اسلام را چنین و چنان نشان دادهاند، مشكل اینجاست كه جهان با مشاهده عملكرد بنیادگرایان حرفهای بیانصافانه غربیان را باور میكند. مشكل اینجاست كه امروز صورت مسلمانی نهچنان است كه پیامبر اكرم بود كه چنان است كه اسامهبنلادن هست. مشكل اینجاست كه ما از یاد بردهایم كه پیامبر اسلام نه خشن بود و نه اهل خشونت. پیامبر رحمت بود و اهل جلال و جمال. ویلدرز مسلمانان را سیاهجامگانی درشتخوی و تندمزاج نشان داده است.
آری اسامهبنلادن چنین است اما محمدبنعبدالله: «فرموده است بر شما باد به پوشیدن جامه سپید باید كه زندگان شما آن را بپوشند و مردگان خود را در پارچه سپید كفن كنید كه جامه سپید از برترین لباسهای شماست»(1:59) محمدبنعبدالله همان پیامبری است كه «دوبرد سبز بر تن داشت و بالای موهایش سپید شده بود كه با رنگ سرخ، رنگ شده بود و به سرخی میزد»(1:47) «خوشترین جامه كه پیامبر دوست میداشت بپوشد حبره: پارچههای راهراه یمنی بود» (1:57) «پیامبر جبهای رومی كه دارای آستینهای تنگ بود» (1:60) میپوشید.
«عطردانی داشت كه در آن آمیزهای از عطرها بود و از آن خود را خوشبو میفرمود» (1:131) چنان معطر بود كه میفرمود: «شایسته است عطری كه مردان به كار میبرند بویش تند و آشكار و رنگش پوشیده بیرنگ مانند گلاب باشد و عطری كه زنان به كار میبرند پررنگو بویش ملایم و پوشیده باشد» (1:132)محمد(ص) مردی بود كه گفتهاند «هیچ كس از مردم را در حله سرخ زیباتر از رسول خدا ندیدهام و زلفهایش به نزدیك دوشهایش میرسید.»(1:58)
و آیا این همان چهرهای است كه امروزه جهان از اسلام میشناسد؟ امروزه جهان، اسلام را در صورت اسامهبنلادن میبیند و آیا اسلام همان است كه بر صورت اسامهبنلادن دیده میشود؟ از صورت بگذریم. شاید گروهی بگویند كه بهجای چهره آراسته پیامبر اسلام باید در عقیده او و رفتار او نگریست. حرف نیكویی كه ویلدرز چه ناشیانه فتنهای از آن ساخته است و در فیلمی 16 دقیقهای مدعی تفسیر كتاب آسمانی مسلمانان شده است. اما برای بررسی رفتار پیامبر اسلام نباید به محمدبن عبدالله تنها به عنوان یك پیغمبر نگریست كه او افزون بر مقام نبوت، شأن امامت هم داشت و گذشته از رهبری دینی، رهبری سیاسی جامعه خویش را نیز بر دوش داشت.
پس فارغ از آنچه ممكن است منازعه كلامی میان ادیان ابراهیمی محسوب شود باید به سیمای انسانی پیامبر نگریست و سیره سیاسی ایشان را نشان داد. اگر امروزه فرض میشود كه مسلمین همه تروریست و فناتیست هستند، اگر گمان میرود كه آنان از فرط عقلستیزی به سیاستستیزی روی آوردهاند و به جای سلاح كلام، سرب داغ در كام مخالفان خود میریزند، اگر فرض میشود اسلام نه دین صلح كه آئین جنگ است كه مرزهای اسلام خونین است، خوب است به سیره سیاسی پیامبر اسلام بنگریم.
به سیره سیاسی مردی اتفاقا زمینی كه خود میگفت «انا بشر مثلكم». در این مقام محمدبنعبدالله سیاستمداری عقلگراست كه از عقلانیترین روشهای مبارزه سیاسی برای فتح جهان استفاده میكند. مردی در نهایت تدبیر كه اولین اسناد اسلامی در عرصه سیاسی یادگار اوست. محمدبنعبدالله زمانی دولت تشكیل داد كه مسلمانان در اقلیت بودند و در سرزمینی دولت ساخت كه اكثریت با غیرمسلمانان بود: «هنگامی كه رسول خدا به یثرب قدم گذاشت هنوز گروههای زیادی از ساكنان این شهر اسلام را نپذیرفته بودند.
از گزارشهای تاریخی استفاده میشود كه در آغاز هجرت مسلمانان در اقلیت بودند... گروههای مختلفی در این شهر سكونت داشتند از جمله مسلمانان، مشركان بتپرست و یهودیان... مشركان و یهودیان پیامبر و یارانش را آزار میدادند... گاه مردی مسلمان و پدرش مشرك بود... و آن حضرت مامور به صبر بود» (2:65) بدیهی است كه هیچ اقلیتی در هیچ سرزمینی نمیتواند حاكم شود جز به زور، اما پیامبر اسلام به زور بر یثرب – این شهر آرمانی اسلامی – حاكم نشد.
هزار و چهارصد سال پیش، پیش از آنكه «ژان ژاك روسو»، از «قرارداد اجتماعی» سخنی بگوید، پیماننامههایی نوشته و با نامسلمانان قراردادهایی امضا كرد كه منشور حقوق آنان بود. در یكی از همین قراردادهای اجتماعی آمده است: «هر یهودی از ما پیروی كند یاری میشود و با دیگر مسلمانان مساوی است.
بر او ستم نمیشود و دشمنش یاری نمیشود... یهود بنی عوف و بندگانشان با مسلمانان در حكم یك ملتند.یهودیان دین خود را دارند و مسلمانان دین خود را» (2:67) فیلم «فتنه» با ترور آغاز میشود، غافل از آنكه سالها پیش در قرارداد اجتماعی مدینه آمده است: «هر كه دیگری را ترور كند خود و خانوادهاش را در معرض ترور قرار داده» (2:68) یكی از نویسندگان مسلمان (محمدعابد جابری) با دقت در سرفصل یكی از عهدنامههای پیامبر در مدینه نكتهای بدیع را در آن مورد توجه قرار داده است: «این نوشتهای است از محمد(ص) میان مومنان و مسلمانان» (3:146)
و آنگاه با توجه به آیات قرآن تمایز میان مومن و مسلمان را نشان میدهد: «مومن كسی است كه اسلام عقیدتی و ایدئولوژیك داشته باشد یعنی از روی عقیده اسلام آورد و بنابراین شهروند این امت است اما مسلمان محض، اسلامی سیاسی دارد... مسلمان محض كسی است كه پیروی خود را از اسلام اعلام كرده و نشان داده باشد و البته باطن وی میتواند غیر از ظاهر او نیز باشد.» (3:147)
براساس این مقدمات روشن است كه پیامبر اسلام در مقام این دولت مدینه همزمان به جایگاه عرفی و غیرایدئولوژیك خود آگاهی كامل داشت و اگرچه نتایج ساختارشكنانه افرادی مانند علی عبدالرزاق در مقام تمایز میان پادشاهی و پیامبری را هم نپذیریم، ناگزیریم به تفكیك این دو در سیره سیاسی پیامبر اذعان كنیم كه وقتی «ابوسفیان رو به عباس (عموی پیامبر) كرد و گفت به خدای ابوالفضل كه پادشاهی برادرزاده تو بالا گرفته است عباس به او پاسخ داد ای ابوسفیان این پیامبری است نه پادشاهی» (3:191)
محمدبنعبدالله به عنوان رئیس دولت مدینه چنان خردمند بود كه صلح حدیبیه را پایه گذارد در حالی كه به ظاهر مفاد آن عهدنامه به سود مشركان بود، اما خداوند آن را فتحی روشن خواند. صلح حدیبیه گرچه از نبوت رسول خدا و وحدانیت خدای تعالی نگفته بود اما مقدمه فتح خدا و رسولش بود. فتح بیخونریزی مكه: «رفتار محمد(ص) با اهل مكه شهری كه بیست سال او را به انواع گونهگون آزار كرده بود درست و نجیبانه و در خور یك پیغمبر بود. بدخواهان و دشمنان را جز ده، دوازده نفر عفو كرد و از آن میان هم به جز چهار تن هیچ كس را نكشت» (4:37) اما فتح مكه مقدمات سیاستمدارانه برجستهتری نیز داشت كه نادیده گرفته شده است.
از جمله «پیامبر درست پس از صلح حدیبیه كنشی دارای دلالتهای سیاسی در سطح قبیلگی انجام میدهد و كسانی را به حبشه میفرستد تا ام حبیبه، دختر ابوسفیان را كه به همراه شوهر خود به آنجا مهاجرت كرده بود و شوهرش در آنجا مرده بود برای او خواستگاری كنند. قرآن نیز با تبریك این حادثه میگوید عسیالله ان یجعل بینكم و بینالذین عادیتم موده» (ممتحنه/7) بدینترتیب پیامبر با ام حبیبه ازدواج كرد و جنگطلبی ابوسفیان و شدت دشمنی وی كاهش یافت و پیامبر آنگاه كه این مساله را شنید گفت: «پوزه این گاو نر جز با این كار به زمین نمیرسید.» (3:188)
شگفتانگیز است اگر بدانیم كه عباس عموی پیامبر و رابط اصلی ایشان با كفار و مشركان تا مدتها مسلمان نبود و با پیامبر بود و مشاور و سفیر او بود و با زبان هم او بود كه با اهل یثرب سخن گفت: «پیامبر... به همراه عباس عموی خویش كه هنوز اسلام نیاورده بود ولی میخواست در كنار برادرزاده خویش باشد و از كار او اطمینان یابد، به نزد آنها (اهل یثرب) آمد آنگاه عباس رو به آن گروه كرد و به آنان گفت محمد در میان ما جایگاهی دارد كه شما میدانید... او در میان قوم و شهر خویش پشتیبان دارد ولی به سوی شما گرایش یافته و خواهان پیوند با شماست» (3:143) عباس عموی پیامبر در واقع همراه قریش به سوی بدر آمده بود و در آنجا اسیر شد و فدیه خود را پرداخت و آزاد شد و پس از آن و بدون اینكه اسلام خود را اعلام كند تجارت خود را در مكه از سر گرفت. (3:190)
شگفتانگیز است اگر بدانیم كه پیامبر اسلام گروهی از اعراب را با «پول و مال» در اردوی اسلام نگه میداشت. سنتی كه به «مولفه قلوبهم» مشهور شد. تا جایی كه گفتهاند «به ابوسفیان صد شتر داد (و به قولی سیصد شتر)، به یزید پسر ابوسفیان صد شتر و به معاویه پسر دیگر وی نیز صد شتر تا آنجا كه آنچه وی بر مولفه قلوبهم توزیع كرد بیش از دو هزار شتر شد.» (3:193)
از چنین سیاستمدار عقلگرا و عملگرایی البته جنگهای بسیاری هم گزارش شده كه اكثریت قریب به اتفاق آنها دفاعی بوده است نه ابتدایی اما گویی غربیان از یاد بردهاند كه ما در عصر جنگهای پیشدستانه (در عراق و افغانستان) زندگی میكنیم و به فرض آن كه گزارشهای موجود درباره عواقب دردناك پیمانشكنی یهودیان بنیقریظه را در عصر پیامبر بپذیریم «اما گویی فراموش كردهاند كه حتی در روزگار ما پیشوایان آزادی اروپا و آمریكا گاه اهل یك قبیله یا یك شهر را به كلی نابود میكنند تا صلح و آزادی را برای دیگران تامین كنند» (4:55)
تصویری كه جهان امروز از پیامبر اسلام و اسلام در دست دارد، تصویری است كه رسانههای جدید ساختهاند و آن سیمای اسامهبنلادن است. پیامبری دروغین كه بر جای پیامبر راستین نشسته است. بنیادگرایی كه نه خواستار بازگشت به بنیادهای اسلام نبوی كه خواهان رجعت به جاهلیت پیش از آن حضرت است. هراس غربیان از بنیادگرایان قابل درك است (بخصوص آن كه آمار جمعیت مهاجران مسلمان در اروپا روزبهروز فزونی میگیرد) اما دیدن سیمای پیامبر راستین در چهره پیامبر دروغین پذیرفتنی نیست و مقصود از راستی در اینجا نه احاله به محال یا دم زدن از آرمان كه اتفاقا ارجاع به گذشتهای واقعی و تاریخی است.
ارجاع به مدینهالنبی كه گرچه از آن بسیار سخن گفتهایم اما تقریبا هیچ حضوری در تمدن كنونی اسلامی ندارد. طبیعی است كه در رجوع به این سنت اسلامی از نگاهی غربی و عرفی میتوان نقدهای بسیاری را شنید و پاسخ داد و این كاری است كه شرقشناسان بسیار كردهاند و هرگز همچون بیانیه نژادپرستانه آقای ویلدرز مورد حمله قرار نگرفته است. اگر مسلمانان معتقدند كه پیامبر اسلام براساس عقلگرایی و عملگرایی دولت مدینه را رهبری میكرد لاجرم معتقدند كه براساس همان عقل سیاسی میتوان در آن به پرسوجو پرداخت بدون آنكه فتنهای به پا كرد.
اما فتنه اصلی آنجاست كه ما اسیر چهرههای برساختهای از پیامبر اسلام شدهایم كه اكنون غربیان ایشان را بر جای پیامبر راستین نشاندهاند. تردیدی نیست كه اسلامگرایان چپگرا یا چپگرایان مسلمان در نیم قرن اخیر چون میخواستند از پیامبر اسلام، رهبر یك انقلاب بسازند و مدینهالنبی را بدل از جامعه بیطبقه توحیدی بگیرند، در ساختن این تصویر نادرست از آن چهره عقلانی و عرفی نقش بسزایی داشتند.
این درست است كه اولین گروندگان به پیامبر اسلام از فرودستان عرب بودند، اما این هم انكارناپذیر است كه اولین گرونده به پیامبراسلام حضرت خدیجه(س) از فرادستان عرب بود. این درست است كه اخلاق محمدی بر پرهیز از اسراف و تبذیر بود، اما این هم درست است كه پیامبر اسلام از مخالفان رهبانیت در آئین اسلام بود و با ارتقا حقوق انسانها بخصوص زنان در عصر خویش از اولین منادیان حقوق انسان بود و گذشته از حقوق اجتماعی به حقوق فردی انسان بخصوص حق لذت و حق مالكیت احترام گذاشت و این اسلامی است كه نسبتی با رادیكالیسم چپگرایانه ندارد.
چپ اسلامی با نادیده گرفتن وجوه انسانی و ملموس حیات پیامبر اسلام در جهت قلب حقیقت اسلام نبوی كوشید جنگجویی را جایگزین صلحدوستی، خیالبافی را جانشین واقعگرایی و مرگجویی را جایگزین زندگیدوستی كند تا از پیامبر اسلام این اصلاحگر عصر خویش یك انقلابی بسازد. مقامی كه قرار بود از آن چهرهای چون ماركس شود اكنون در چنگال بنلادن قرار گرفته است.
اگر امروزه روشنفكران، دولتمردان بخصوص محتسبان را از برخورد با جوانان به سبب نوع پوشش وآرایش سرزنش میكنند فراموش كردهاند كه خوددر ساختن این چهره از اسلام نقش محوری داشتهاند و از یاد بردهاند كه چگونه از فرط تلاش برای تشبه به ماركس، سیره محمد را از یاد برده بودند. سالهاست كه این روایات را درباره پیامبر اسلام در گوش جوانان خواندهایم كه: «از گرسنگی به رسول خدا شكایت بردیم و هر یك سنگی را بر شكم خود بسته بودیم نشان دادیم در این هنگامه پیامبر دامن پیراهن خود را بالا زد كه از شدت گرسنگی دو سنگ بسته بود» (1:206)
اما فراموش كردیم كه این روایت هم درباره پیامبر اسلام وجود دارد كه: «گوسپندی برای خاندان پیامبر پخته شد چون سردست و ماهیچه را دوست میداشت من خود یك سردست و ماهیچه را به ایشان دادم پیامبر فرمود باز هم بده، دادم و چون برای بار سوم فرمود كه بده گفتم ای رسول خدا مگر گوسپند چند سردست دارد؟ فرمود: سوگند به كسی كه جان من در اختیار اوست اگر ساكت میماندی هرچند بار كه میگفتم به من سردست و ماهیچه میدادی» (1:108)
چپگرایان مسلمان نهتنها رفتار فردی پیامبر اسلام را از مسلمانان و جهانیان پنهان داشتند بلكه رفتار سیاسی آن حضرت را نیز به نسیان سپردند. در حالی از جنگ رهاییبخش گفتند كه پیامبر خدا جز به ضرورت دست به جنگ نمیزد. در حالی صلح و سازش را نكوهش میكردند كه پیامبر سالهای عمده رسالت و حكومتش را در صلح و سازش بسر برد. در حالی رفاه و آسایش را نكوهش میكردند كه پیامبر اسلام آن را توصیه میكرد. همان پیامبری كه از جهان «زن و عطر و نماز» را دوست میداشت بهتدریج از یاد رفت و به جای «اسلام نبوی» كه اصلیترین قرائت از اسلام است، اسلامهای دیگری مرسوم شد كه گاه با آن اسلام اصیل و تاریخی در تضاد بود.
در كنار این انحرافات چپگرایانه كمتوجهی پیروان مذهب اهل بیت به پیامبر اسلام نیز سبب شد كه سنیان افراطی پیامبر اسلام را در انحصار خود بگیرند و از آن وجود شریف به پیامبر دروغینی مانند اسامه بن لادن برسند. اسلام نبوی و اسلام محمدی حقیقت اسلام علوی و اسلام جعفری است. اسلام نبوی یعنی اسلام زندگی، رفاه، آسایش، صلح و پرهیز از مرگ، فقر نزاع و جنگ. در اسلام محمدی جشن میلاد پیامبر اسلام به اندازه دیگر جشنهای مذهبی شیعیان پررونق است. در اسلام نبوی جشن بعثت رسول اكرم به اندازه دیگر جشنهای شیعیان شكوهمند است.
در اسلام نبوی و محمدی یاد پیامبر به اندازه اهل بیت ایشان پررونق است. نه چنانكه سنت شیعه غالی است. شیعیان غالی و سنیان افراطی پیروان واقعی مذهب اهل بیت و اهل سنت را از سیمای آرام محمدبن عبدالله دور كردند، چنان كه اكنون جز تصویری تیره و تار از آن بزرگوار در دست «فتنه»گران نیست. چشم «فتنه» را باید در جای دیگری جستوجو كرد. «پیامبر همواره میفرمود شیطان نمیتواند شبیه من درآید» (1:227) پس آنكه ما امروز میبینیم نه پیامبر راستین ما كه پیامبری دروغین است. نه آن انسان الهی كه شیطان است نه محمدبن عبدالله كه اسامه بنلادن است
منابع:
1-شمائل النبی: ابوعیسی محمدبن عیسی ترمذی به كوشش دكتر محمود مهدوی دامغانی نشر نی: 1383
2- پیامبر و یهود حجاز: مصطفی صادقی، بوستان كتاب قم: 1382
3- عقل سیاسی در اسلام: محمدعابد جابری، ترجمه عبدالرضا سواری، نشر گام نو: 1384
4-بامداد اسلام: عبدالحسین زرینكوب، امیركبیر: 1384