مطالعه ی بی اجازه ی دفترچه خاطرات یک معتاد-دو

سلام و از این حرفها.ما از آنجا که دیدیم خیلی استقبال شد از این کارمان. با شوق و علاقه ی بیشتری کار را ادامه می دهیم.

رسیده بودیم به آنجا که ما پاورچین پاورچین رفتیم سراغ دفترچه خاطرات این بابائه (منظور معتاد است). واقعا دفترچه ی خوبی بود و اصلا نمی آمد به آن آقائه (منظور باز هم معتاد است).از توصیف دقترچه می گذریم و محتوا می پردازیم.

صفحه ی اول: 1/20/954. خوب از آنجایی که شاید این تاریخ برای شما نامانوس باشد(فقط شاید)توضیح می دهم.اما قبلش صدایی شنیدم.چیزی گفتید؟چرا.گفتید احمقانه است؟ خوب از آنجایی که من یک زانگالایی وطن پرست نیستم موردی ندارد اما اگر در زانگالا چنین توهینی می کردید مطمئنا مواخذه می شدید.بالاخره این تاریخ در زانگالا هم با ارزش است و هم مقدس.خوب اینجا یک مطلبی مطرح می شود که رابطه ی بین تقدس و ارزش است.من باز هم طبق همان مکشوفات خودم این مطالب را می گویم.خب ببینید بعضی چیز ها هم با ارزشند و هم مقدس مثل همین لباسی که من از مادر بزرگ شوهر خاله ام به ارث برده ام. بعضی چیز ها هم نه با ارزشند و نه مقدس.مثلا شما وقتی خیلی غذا می خورید و بعد هم می روید بیت الخلا.(ر.ک داستان قبلی و محل مرگ یک شخصیت فرضی داستان)می توانید چیزهایی ببینید که نه با ارزش است و نه مقدس.بعضی چیز ها هم با ارزشند و مقدس نیستند مثل پول.بعضی چیز ها مقدس اند و ارزشی ندارند مثل چیز هایی که دیگر نمی شود مثالش را زد.

اما چند مساله ی دیگر.یک اش این است که تقدس و ارزش اموری نسبی است.یعنی ممکن است یک چیزی برای من با ارزش یا مقدس باشد و برای شما نه یا برعکس.اینجا هم که شما به تاریخ زانگالایی توهین کردید همین طور است.اما شما در ضمن باید بدانید که برای بیان تقدس یا ارزش به قدرت طرف مقابل توجه کنید.زانگالایی هایی که هر روز خرما می خورند و داخل آناناس شیر می ریزند و با کمی موز نوش جان می کنند اصلا گزینه های مناسبی برای آزادی بیان نیستند.اصلا به نظر می رسد که نباید گفت:آزادی بیان بلکه باید گفت:منع خشونت.چون خشونت است که آزادی ها را تحدید و تهدید می کند.و اینها.یک چیز دیگر هم بگویم که ممکن است چیزی با ارزش باشد و مقدس و بعد ارزشش را از دست بدهد.خوب طبیعتا تقدسش را از دست می دهد.اما اینطور نیست.تقدسش باید برود و نمی رود.چرا؟چون خودش شده ارزش و طبعا نمی شود که خودش برود. (حالا فهمیدید چرا مثال نزدم؟).حالا اینها باشد و بدانید که یک صفحه از خاطرات را هم نخواندیم.ماندیم در تاریخ(خوب است؟)

در پایان برای اینکه تصویری از زانگالا به دستتان بیاید.یکی از عکس های مراکز توریستی آن را نمایش می دهم.

درباره ی مصاحبه ی جدید مهندس موسوی

هدف نداشتم که در چنین فضایی از سیاست بنویسم.حقیقت این است که از قلت اخلاق در سیاست به تنگ آمده ام و اخبار را چندان پیگیری نمی کنم که بر مبنای آن بتوانم تحلیلی کنم.دلیل دیگر را هم می توان در سایت معلم گرامی ام حسام ایپکچی خواند.اینجا.اما از آن جایی که همچنان به حرمت روح بلند امام خمینی و شهدای این مرز و بوم برای کشورم نگرانم این پست را نوشته ام.

آخرین مصاحبه ی مهندس میرحسین موسوی حاوی نکته ی مهمی است که پیش از این در چارچوب گفته های خود به برخی دوستان آن را بیان کرده بودم.ابتدا با هم این نکته را می خوانیم:

 «آنچه امروزه اتفاق افتاده این است که حاشیه از متن فراتر رفته است و متن خیلی لاغر شده است. من فقط نمادین می گویم که در این حاشیه تعداد وسیعی از مدیران و روحانیون، بخشی از مراجع، چند رییس دولت و حتی رییس مجلس داریم. به این که نمی شود حاشیه گفت. این نقل مکان است. در چنین حالتی آن کسانی که در متن اصلی باقی می مانند به دلیل عدم برخورداری از این حاشیه بزرگ، مجبورند در یک حالت پادگانی و فیزیکی به افراد معدودی تکیه بکنند و این همان چیزی است که به نفع کما دچار کرختی اساسی جذام‌وار شده ایم.»

خوب این موضوعی است که من بارها گفته ام.البته من گفتم که که وقتی حاشیه بر متن غلبه کند.متن برای رهایی خود از فشار حاشیه. منفجر میشود.اما دو نکته؟

1.چرا متن از حاشیه لاغر تر شده است؟ برای این سوال با دو مبنا می توان جلو رفت. اولین مبنا پذیرش صحت انتخابات است.خوب.اگر کسی انتخابات را صحیح بداند و نیز انسان منصفی باشد می داند قاطبه ی 13 میلیون رای طرف مقابل از نخبگان هستند و قاطبه ی نخبگان در آن 13 میلیون رای جای دارند.(البته اگر گزاره ی دوم را درست نداند باید به ایام اتخابات مراجعه کند و لیست های حمایتی را ببیند و یا اینکه ببینیم تعریف او از نخبه چیست.) حالابه این فرد می گوییم در اینجا متن از نظر کیفی لاغر تر از حاشیه است.دومین مبنا هم این است که انتخابات را صحیح ندانیم که در اینصورت علاوه بر معیار کیفی،شاهد معیار کمی هم خواهیم بود.

2.حال اگر کسی اولین مورد را بپذیرد و برای بقا و پیشرفت نظام حضور عوام یا مردم را کافی بداند باید بگوییم:

دراین موضوع که کل بار یا حجم متنابهی از بار پیشرفت نظام به دوش نخبگان است نمی توان شک داشت.باید به موضوع بقای نظام و نقش مردم در آن پرداخت.

2.2 حضور مردم برای بقا ی نظام کافی نیست.حضور مردم برای بقای نظام لازم است اما کافی نیست.چرا؟

2.2.1 نخبگان روی مردم تاثیر دارند.گروه نخبگان مهمی مثل دانشجویان(ر.ک حساسیت های دانشگاهی خصوصا برای دانشگاه های و دانشکده های علوم انسانی)،مثل روحانیون (ر.ک حساسیت های قم)،مثل خبرنگاران(ر.ک توقیف ها و محدودیت های مطبوعات)،مثل بازیکنان فوتبال (ر.ک دستبند های سبز بازیکنان تیم ملی فوتبال در دیدار ملی بعد از انتخابات) و بازیگران تلویزیون (ر.ک ممنوع التصویر شدن تعدادی از آنان) شاهد مثال من برای این گزاره است.

2.2.2 بقای یک نظام به بقای ارکان آن وابسته است.این ارکان قاعدتا می بایست توسط نخبگان آن نظام اداره شوند.حال یا این اتفاق می افتد یا خیر.اگر الآن نخبگان در حال اداره ی نظام هستند که نارضایتی آنان باعث افت یا از بین رفتن کیفیت کار آنان است. اگر هم که نخبگان نظام را اداره نمی کنند باید برای بقای نظامی که"کار خرد را به بزرگ می سپارد و کار بزرگ را به خرد" به خدا پناه برد.

2.2.3 جامعه ی بدون نخبه جامعه ی نا آگاهی است.در این جامعه می توان هر عملی انجام داد بدون اینکه نظارتی بر حاکم باشد.این موضوع به فساد در جامعه دامن می زند و خود این موضوع پوسیدن از درون یک حکومت است.

پ.ن:شاید می بایست در ابتدای این یادداشت تعریف خود را از نخبه ذکر می کردم.خوب ما تعریف خود حکومت را از این موضوع می پذیریم:

نخبه فردي است باهوش‌، مستعد، خلاق‌، كارآفرين و با نبوغ فكري كه با فعاليت ذهني خود و ايجادنوآوري‌، موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه كشور مي‌گردد.(ر.ک آيين‌نامه جذب و نگهداري نيروي انساني نخبه مصوب 1383.6.29 هیئت وزیران)

مطالعه ی بی اجازه ی دفترچه خاطرات یک معتاد-یک

سلام.حالا که دارم شروع می کنم خیلی خوشحالم اما نمی دانم اواسط کار و احتمالا اواخر کار و شاید آخر کار چطور باشم.خوب این خودش یک مساله است که انسانها معمولا شروع خوبی دارند و آخر بدی.من که ترجیح می دهم شروعم افتضاح باشد و آخرش خوب .مثلا شما در بیمارستانی در منتها الیه شمالی شهرتان به دنیا می آیید و نهایتا طی یک سکته در دستشویی منزلی در جنوب شهر می میرید.فاجعه است.متاسفم.حالا چرا آخرها بد می شود؟ یک دلیل این است که شما اصلا مال این حرفها نبوده و اندازه ی این صحبتها  نمی باشید.مثلا در شاهد مثال مذکور،احتمالا پدر و مادر شما فقیران مفلوکی بودند که خدمتکار یک خانه خوب در شمال شهر (بهتر است بگوییم یک خانه در شمال شهر خوب) بوده اند.خوب درد زایمان و اینکه صاحبخانه دلش می سوزد یا اینکه مادر شما را بیمه نکرده بوده(احتمال دومی به اولی مثل احتمال قهرمانی برزیل است در جام جهانی به احتمال قهرمانی جزایر پالائو در منتها الیه شرقی نقشه ی جغرافیایی در دل اقیانوس آرام) و شما در آن بیمارستان به دنیا می آیید. پس شما از اول اهل همان طرفهای بیت الخلایی بودید که در آن مُردید.یا اینکه در راه موانع یا مانع هایی وجود داشته.مثلا نتوانسته اید به دزدی هایتان ادامه دهید و ورشکست شدید.(من صریح صحبت میکنم.ببخشید.) به هرحال.من تبعه ی کشور زاگانلا هستم.زاگانلا؟ تعجب میکنم از شما که زاگانلا را نمی شناسید. خوب خیلی هم مهم نیست که زاگانلا کجاست.مهمتر داستان من است.پس ادامه می دهم(یم). داشتم می گفتم که من تبعه ی کشور زاگانلا هستم.خب این هم یک مساله است.تفاوت بین تبعه و شهروند.بعضی ها فقط تبعه اند.یعنی فقط تبعیت میکنند.بعضی ها هم فقط تبعه اند.یعنی فقط تبعیت می شوند.بعضی ها هم مثل ما هم تبعه اند و هم شهروند.حالا فکر نکنید حال ما خوب است.ما هم حق داریم و هم تکلیف.نه بابا ! ما حق نداریم از کسی تکلیف بخواهیم.حق هم نداریم که حق بخواهیم. بلکه تکلیف داریم که برای خود تکلیف بخواهیم و تکلیف داریم که برای خود حق نخواهیم.خوب اینها هم یک سری مسائل فلسفی است که خودم به آنها رسیده ام.خوب.اصل مطلب.آقا اینجا سر کوچه ی ما یک خانه ی ویرانه است که یک آقای معتادی در آن می زید.(فعل:زیستن).کارهایی که باید بکند آنجا میکند و این کارها تقریبا همه ی کارهایی که دلش می خواهد.بنا براین من نتیجه گرفتم که برای آزادی باید معتاد شد.(مشخصا نتیجه باطل است.اشکال یا از صور است یا از مواد.پیدا کنید) دلیل من برای این قیاس این است که هیچ کس به این معتاد کار ندارد (فکر میکنم چون او به هیچ کس کار ندارد و فقط به خودش کار دارد و در نهایت فرد گرایی می زید).خوب.آقا ما یک روزی داشتیم از کنار این آقای معتاد می گذشتیم دیدیم در حال نگاشتن است.گفتیم:ایول! از صدقه سر سیاست های آموزشی دولت زاگانلا معتادان هم با سواد شده اند.البته بعد ها فهمیدم که از فرط مفتضح بودن این سیاست ها با سوادان معتاد شده اند.حالا.آقا ما رفتیم و این دفترچه خاطراتش را در یک موقعیت مناسب پیچاندیم و شروع کردیم به خواندن و این کار را روزهای متمادی ادامه دادیم.البته ممکن است بگویید که این کار غیر اخلاقی است.عرض کنم که طبق اصولی که در زاگانلا اجرا می شود.شما می توانید برای مقابله با یک فرد غیر اخلاقی از کلیه ی روش های غیر اخلاقی استفاده کنید.در ضمن میتوانید برای مقابله با رویه ی(به نظر شما) غیر اخلاقی یک فرد نیز چنین کاری بکنید.حتی اگر او فردی اخلاقی باشد.خوب ما هم عمل قانونی انجام دادیم و از آنجایی که خیلی پوزیتیویست هستیم کارمان را منتهای اخلاق می دانیم.(در اینجا ما در حالی که زبانمان را در آورده ایم برای شما شکلک در می آوریم با این صدا.:عه) حالا چه در دفترچه نوشته بود.بماند برای قسمت بعد.باشد؟

ممنونم؛ آقای معین الضعفا

برده ی دیگری مباش،که خدا تو را آزاد آفرید.                     نهج البلاغه،نامه ۳۱،ترجمه محمد دشتی

محمد قوچانی آزاد شد.

با مهدی یزدانی خرم

پ.ن: محمد بعد از حدود ۳ ماه...می توانید بخوانید و ببینیدش:اینجا